تبلیغات
سپل حسینی پسری از ترکمانچای | ترکمن چای , ترکمانچای , Torkamanchay - شب کویر (دکتر علی شریعتی)

سپل حسینی پسری از ترکمانچای | ترکمن چای , ترکمانچای , Torkamanchay

پسری از خطه ترکمانچای - sepel hoseiny

شنبه 25 آبان 1392

شب کویر (دکتر علی شریعتی)

نویسنده: سپل حسینی   طبقه بندی: ادبی - فرهنگی - هنری، ادبیات، 


http://up.kashanpc.ir/up/kashanpc/Pictures/gardeshgari/kavir-maranjab/2102.jpg
    ...آنچه در کویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باک صبور و قهرمان که علیرغم کویر،بی نیاز از آب و خاک و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی، از سینهی خشک و سوختهی کویر آتش سر می کشند و می ایستند و می مانند : هر یک ربّ النّوعی بی هراس، مغرور، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی که در جهنم میرویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند، ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شکوفه بستن و امید شکفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان، می خشکد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر، از ریشه شان برمی کنند و در تنورشان می افکنند و ... این سرنوشت مقدّر آنهاست.


بید را در لبهی استخری ، کنارهی جوی آب قناتی، در کویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است امّا همواره بر خود می لرزد. در شهر و آبادی ها نیز بیمناک است، که هول کویر در مغز استخوانش خانه کرده است.
    امّا آنچه در کویر زیبا می روید، خیال است! این تنها درختی است که در کویر، خوب زندگی می کند. می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی که همچون قاصدک، آبی و سبز و کبود و عسلی ... هریک به رنگ آفریدگارش، به رنگ انسانِ خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر می کشد و به رویش می نشیند. خیال ـ این تنها پرندهی نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویر جولان دارد ـ سایهی پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بال هایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید. آری، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده ی شاعر سخن می گوید.
    کویر انتهای زمین است؛ پایان سرزمین حیات است. در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آن است که ماوراءالطّبیعه را ـ که همواره فلاسفه از آن سخن می گویند و مذهب بدان می خواند ـ در کویر به چشم می توان دید؛ می توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند. «در کویر، خدا حضور دارد!» این شهادت را یک نویسنده ی رومانیایی داده است که برای شناختن محمد(ص) و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه ی بلند آسمانش به گوش می رسد و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخره ی سنگش و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است.
    در کویر بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده، دیگر هیچ نیست. صحرای بی کرانه ی عدم است؛ خوابگاه مرگ و جولانگاه هول، راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان، کشور سبز آرزو ها، چشمه ی موّاج و زلال نوازش ها ، امیدها و ... انتظار!انتظار!...سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوش بختی، نزهتگه ارواح پاک،فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب؛ از ان پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه گاه و درد، با دست های مهربان مرگ، نجات یابند!

    شب کویر، این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آنچه می شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می شود، شب کویر به وصف نمی آید. آرامش شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد ـ آرامشی که در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شکسته می اید و پریشان و ناپایدارـروز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی کویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب ، آغاز شب را خبر می دهد.
    ...آسمان کویر ، این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کن، ناله های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می شنوم. ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که همچون این شیعه ی گم نام و غریبش، در کنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در لحظه ای که یک مرد می گرید! ... چه فاجعه ای! ...
    ... شب آغاز شده است. در ده چراغ نیست، شب ها به مهتاب روشن است و یا به قطره های درشت و تابناک باران ستاره؛مصابیح آسمان!
    ... آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره ی آسمان رفته بودم. گرم این تماشا و غرق در این دریای سبز معلّقی که بر آن، مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پر شکوهش از راه رسید و گل های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جادّه روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست به ابدیّت می پیوندد : «شاهراه علی»، «راه مکّه»! که بعد ها دبیرانم خندیدند که نه جانم، «کهکشان»! و حال می فهمم چه اسم زشتی! کهکشان یعنی از آنجا کاه می کشیده اند و این ها هم کاه هایی است که بر سر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان می بیند و دهاتی های کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه!  راهی که از آن علی به کعبه می رود! کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است تماشا کنید! و آن تیر های نورانی که گاه گاه، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبانِ ملکوتِ خداوند در بارگاه آسمانی اش که هرگاه شیطان و دیوانِ هم دستش می کوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشکافند و آنجا که قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست، سر کشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملکوت، آنها را با این شهاب های اتشین می زنند و به سوی کویر می رانند. بعدها معلّمان و دانایان شهر خندیدند که : نه، جانم! اینها سنگ هایی اند از کراتی خرابه و در هم ریخته که چون به سرعت به طرف زمین می افتند، از تماس با جوّ آتش می گسرند و نابود می گردند و چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر می رفتم و به کویر بر می گشتم، از ان همه زیبایی و لذّت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیّت پر از قدس و چهره های پر از «ماورا» محروم تر می شدم، تا امسال که رفتم دیگر سر به آسمان بر نکردم و همه چشم در زمین که اینجا... می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آنجا می شود چغندرکاری کرد! و دیدارها همه بر خاک و سخن همه از خاک! که آن عالم پر شگفتی و راز ، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر، و آن باغ پر از گل های رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس - که قلب پاک کودکانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن می پرید - در سَمومِ سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد، و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها - که درونم را پر از خدا می کرد - به این علمِ عدد بینِ مصلحت اندیش آلود؛ و آسمان، فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمک زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیّت، پنجره های بر حصارِ عبوسِ غربتِ من، و مهتابِ کویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانیِ خاک، دردمندی افتاده ی کویر، که نور بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای کویر! دروغ گو، ریاکار، ظاهر فریب ... دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، که سپیدی دندان های مرده ای شده بود که لب هایش وا افتاده است ! 
    شکوه و تقوا و شگفتی و زیبایی شورانگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیک رویم از دستش داده ایم! لطافت زیبای گل در زیر انگشت های تشریح می پژمرد! آه که عقل این را نمی فهمد !

                                                                                                                                             «کویر»
                                                                                                                                نوشتهی دکتر علی شریعتی

لینک دانلود

 

           .  دانلود فایل پی دی اف (pdf)
           .  حجم فایل: ۱٫۲ مگابایت


نظرات() 
Can you lose weight by doing yoga?
یکشنبه 26 شهریور 1396 04:45 ق.ظ
Hello there! I could have sworn I've been to this site before but after reading
through some of the post I realized it's new to me.
Anyways, I'm definitely delighted I found it and I'll be book-marking and checking back frequently!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

Code Center

Code Center

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید